گود بای پارتی
پریشب سمیرا دختر عمه ی هادی با آرمان شوهرش شام مهمونمون بودن .از کرج اومده بودن!خیییییییییییییییلی خوش گذشت من وسمیرا با هم نشستیم عکس و فیلم عرو۳۰ نگاه کردیم و بعدشم هر چی آرمان و هادی جیغ و داد میکردن که ما خوابمون میاد ما گوش نمیدادیم.
ساعت حدود ۲ از اتاق اومدیم بیرون و بع داینکه شوهرامون....رو خوابوندیم.و تمام خونه رو تاریک کردم و گولش زدم اونم لا لا کرد و من وسمیرا این بار به اتاق مریم پناه بردیم و رفتیم اونجا و خلاصه ور ور ور و ررررررر از در و دیوار و سوپری سر کوچه و این و اون حرف زدیم....برای منکه هادی کم حرف من خیلی باهام صحبت نمیکنه عالی بود همچین شبی و سمیرا هم همینطور چون آرمان دیگه کم حرف تر از هادیه....
خلاصه یه هو دیدم صدای جیک جیک جوجوها میاد....پرده رو. زدم کنار و دیدیم بعععععله صبح شده!!!!!
انقد خندیدیم که حد نداشت!خلاصه پا شدیم و نماز خوندیم و دوباره رفتیم لا لا....
تااااااااااااا صبح حدود ساعت ۱۱ یا ۱۳ همگی خواب بودیم حتی مرمری!
خیلی حال داد.پا شدیم صبحانه خوردیم و واسه نهارم ساندویچ مرغ درست کردیم و رفتیم نشستیم لویزان خوردیم....
بعدشم سمیرا اینا برگشتن خونشون کرج!
خدارو شکر طوفان بین من و همسر مهربون و گاهی لوسمممم!بعد چند روز تموم شد.....
نمیدونم چی شده یه مدته؟؟؟؟شاید چشم شوری تو زندگیمون افتاده؟؟هر چند اصصصصصصصصصلا بهش اعتقاد ندارم!
ولی خدایا....تورو.خدا زندگیمونو از شر هر بدی دور کن......
دیگه مارو از هم دور نکن!
نزدیکککککککککککککک کن
امشب رفتیم یه سری خرید مرید کردیم.
برای اولین بار ناخنای مریمی رو لاک زدم واسش.اونم یه لاک صورتی ناززززززز.
هادی هم هی بهم میگفت تو اگه این دخترمونو مث خودت قرتی نکنی خوبه.....
دیشب ناخن عسل من بالاخر ه افتاد....ولی خییییییییییییلی وحشتناک بود.
چون رفته بود روی چمدون و بعدشم داشت بازم با جای لوازم ارایش من که توش پر مداد ارایشیه بازی میکرد.واسه اینکه نیفته بغلش کردم و با بازی بازی اوردمش پائین.دیدم کوچولو داره گریه میکنه....نازش دادم نوازشش کردم دیدم نهههه.اروم نشد!
بغلش کردم و بهش می می دادم.بعد یه مدت دیدم جیغششششششششش رفت هوا.خیلی تعجب کردم موقع شیر خوردن گریه میکنه؟؟؟؟
دستشو نگاه کردم دیدم بععععععله ناخنش که رفته بود لای در حالا دیگه افتاده......تمام دستش خون بود!!!!
منم حساس!!!!و دچار بیماری خون!!!!!!
مریمم طفل معصوم و پاکموووداشت گریه میکرد و جیغغغغ میکشید!اما زودی بعد یه مدت دقیقا مث وقتی دستش لای در موند اروم شد و فقط شوکه داشت نگاه میکرد!
وقتی دیدم آروم شد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.....یه هو ضعف کردم و افتادم روی تخت!!!حاللا جالبه تو همون حال بازم به هادیم میگفتم به بچه آب قند بده!
دیدم مریمی داره میخنده با شکلکای باباش!هی بهم میگفت بچه میترسه !نکن!ولی من که دست خودم نبود؟؟؟؟خوننننننن!!!!اونم رو دست بچه ام!
خلاصه بچه هه خونین مالین یه طرف ....مادره هم غش کرده یه طرف دیگه....بابا هه یا همون شوهره داره به مامانه شربت آناناس میده!!!!!!
فیلم سینمائی بود دیگه دیشب!!!!
منکه حالم بهتر شد....همش دنبال ناخنش میگشتم و هی به هادیم میگفتم بمیرم الهی واسش....کجا افتاده یعنی؟؟؟
درست تو همین لحظه ها....دقیقا عینهونه این فیلم وحشتناکا.....دیدیم یه چیزی از کنار چشمم اویزونه.....وایییییییییییییی خدایییییییییییییی من!!!!!
دیدم ناخنش گیر کرده به موهای من و افتاده!!!!من تااااازه از حموم اومده بودم و موهام باز بود....نگو ناخنه گیر میکنه به موهام و ....میافته....فداش بشم.....عسل مامان!چی کشیده بچه ام؟؟؟؟خدا میدونه؟؟؟
خلاصه دوباره من غش کردم و افتادم و به هادیم گفتم من چشمامو میبندم تو بیا اینو وردار و بنداز سطل اشغال!هادی هم تاااااا شب هی منو اذیت میکرد و الکی میگفت ناخن مریم و دیدی؟؟؟؟ایناهاش تو دستمه...ببین!!!
جیگر طلای منم تو اون هال به تمام عروسکاش دست زد و اونا رو خونی کرد......
دیدن اون عروسکا....اون قور باغه ی سبزش که حالا لکه های خون روش بود....واییییییی خدا بند بند وجودمو میلرزوند....
خلاصه....
این اخرین آپمه قبل حج!نمیدونم شایدم از خونه ددی جونم اینا نوشتم؟؟؟ولی فک نکنم!
فردا ساعت ۵.۳۰ عصر پرواز دارم به سمت بندر رقاص~!!!!!
۲۹ ام هم عازم حج هستیم اگه خدا بخواد.....
هادی گلی هم ۲۶ میادش پیشم....
خدایا....انقدر بنده ی بدی شدم که دوس ندارم تو این شرایط بیام پیشت...چون اصلا امادگیشو ندارم....
خنده داره میدونم...اینکه یه بنده ای بهت بگه خدااااا؟الان نمیخوام پاک شم!
سمی(سمانه)دوستم یادمه یهبار اسمش در اومده بود واسه مکه!از اون قرتی های ۷ خط!!!!همش میگفت من دوس ندارم وقتی برگشتم به جای اینهمه فاکل یه هد گنده بزارم جلوی مقنعه ام و شلوارم بلندتر شه و مانتو م بلندتر و ....خلاصه.....
هی ما بهش میخندیدم میگفتیم سمی؟؟نکگو خدا ازت میگیره ها؟؟؟
آقا یه هو زد و دم رفتنی گفتن نمیشه و....خلاصه یه مشکلی پیش اومد که نتونست بره....
حالا شده حکایت من.....همش به هادی میگم هادی؟؟؟من دوس ندارم از حج که برگشتم دیگه اینهمه آهنگ حوشگلی که الان گوش میدم گوش ندم!!!دوس ندارم عینهو میت!!!!عین پیرزنا برم بیرون!بدون آرایش!دوس ندارم ساق دست بزارم و جوراب کلفت و چند لایه رو با شلوار بپوشم....دوس ندارم.....
هادیممم هی میخنده میگه نگوووو مث سمانه میشیا؟؟؟؟
امشب لیست برداری کردیم و وسائلمو با هم چیدیم تو چمدون!
هادی رسید به لوازم ارایش و اون کیف گنده اش!
شاید بگم ۱ ساسعت داشت میخندید....گفت دختررررر!داری میری مکه ها؟؟؟؟
گفتم خب!!!!برم!!!من حیت تو مکه هم ارایش میکنم!!!
اصلا هادی مگه خدا دل نداره؟؟؟والا به خدا اونم دوس داره بنده هاشو خوشگل ببینه.......
بعدشم منکه قرار نیست با ارایش فشن برم اونجا...یه ارایش ملیح و ملایم و ارامش بخش...اونقدددددر محو که فقط خدا ببینه و بس!!!!!!
رفتیم لباس احرام خریدیم ..اونجام کللللی خندیم....آخه خب چونکه لباسه عینهو کفن بود!!!
شلوارش که نگووووو من و هادی و مریم و احیانا بچه ی دوممونم توش جا میشد!!!والا به خدا!!!
به اقاهه گفتم اقا این کوچیکترین سایزشه؟؟؟؟
گفت اره!گفتم این شلوارش که شلوار کردیه!!!!!
خندید گفت خانوم؟۲ ساعت میخوای بپوشیش....دیگه این کارا چیه؟؟؟
پیراهنشم که ۲ برابر اون هیکل تنومند هادی من بود.....
خلاصه فقط داشتم میخندیم.....با یه مقنعه ی بزرگگگگگگگگگ و بلندددد تا روی شکم!!!!!
اونم چی؟با چونه!!!!
وای خدا چه شود؟؟؟؟مرده هم هی میگفت خانوم ایراد نگیرید....نمیخواید برید عرو۳۰ که!!!!!
منم خندیدم و گفتم ۲ ساعت قراره خنده دار شیم دیگه...باشه عیب نداره...بدین!!!!
دیگه باید برم...هر کیاومد اینجا رو خوند....حلالم کنه.....
خلاصه هر چی بدی کردم حقتون بوده و هر چی خوبی کردم نتیجه ی اخلاق خوب خودم بوده ......![]()
