تبليغاتX
من و لو30فر و مرمریتا

من و لو30فر و مرمریتا

روز و شبام اینجوریاس...!!!

گود بای پارتی

بعد یه طوفان خیییییییییییییلی خیییییییییییییییلی بزرگ و سهمگین بین خودم و هادی عزیزم دوباره برگشتم اینجا...تا بازم بنویسم که زندگیمون چققققدر قشنگه و ما ......

پریشب سمیرا دختر عمه ی هادی با آرمان شوهرش شام مهمونمون بودن .از کرج اومده بودن!خیییییییییییییییلی خوش گذشت من وسمیرا با هم نشستیم عکس و فیلم عرو۳۰ نگاه کردیم و بعدشم هر چی آرمان و هادی جیغ و داد میکردن که ما خوابمون میاد ما گوش نمیدادیم.

ساعت حدود ۲ از اتاق اومدیم بیرون و بع داینکه شوهرامون....رو خوابوندیم.و تمام خونه رو تاریک کردم و گولش زدم اونم لا لا کرد و من وسمیرا این بار به اتاق مریم پناه بردیم و رفتیم اونجا و خلاصه ور ور ور و ررررررر از در و دیوار و سوپری سر کوچه و این و اون حرف زدیم....برای منکه هادی کم حرف من خیلی باهام صحبت نمیکنه عالی بود همچین شبی و سمیرا هم همینطور چون آرمان دیگه کم حرف تر از هادیه....

خلاصه یه هو دیدم صدای جیک جیک جوجوها میاد....پرده رو. زدم کنار و دیدیم بعععععله صبح شده!!!!!

انقد خندیدیم که حد نداشت!خلاصه پا شدیم و نماز خوندیم و دوباره رفتیم لا لا....

 

تااااااااااااا صبح حدود ساعت ۱۱ یا ۱۳ همگی خواب بودیم حتی مرمری!

خیلی حال داد.پا شدیم صبحانه خوردیم و واسه نهارم ساندویچ مرغ درست کردیم و رفتیم نشستیم لویزان خوردیم....

بعدشم سمیرا اینا برگشتن خونشون کرج!

خدارو شکر طوفان بین من و همسر مهربون و گاهی لوسمممم!بعد چند روز تموم شد.....

نمیدونم چی شده یه مدته؟؟؟؟شاید چشم شوری تو زندگیمون افتاده؟؟هر چند اصصصصصصصصصلا بهش اعتقاد ندارم!

ولی خدایا....تورو.خدا زندگیمونو از شر هر بدی دور کن......

دیگه مارو از هم دور نکن!

نزدیکککککککککککککک کن

 

امشب رفتیم یه سری خرید مرید کردیم.

برای اولین بار ناخنای مریمی رو لاک زدم واسش.اونم یه لاک صورتی ناززززززز.

 

هادی هم هی بهم میگفت تو اگه این دخترمونو مث خودت قرتی نکنی خوبه.....

 

دیشب ناخن عسل من بالاخر ه افتاد....ولی خییییییییییییلی وحشتناک بود.

چون رفته بود روی چمدون و بعدشم داشت بازم با جای لوازم ارایش من که توش پر مداد ارایشیه بازی میکرد.واسه اینکه نیفته بغلش کردم و با بازی بازی اوردمش پائین.دیدم کوچولو داره گریه میکنه....نازش دادم نوازشش کردم دیدم نهههه.اروم نشد!

بغلش کردم و بهش می می دادم.بعد یه مدت دیدم جیغششششششششش رفت هوا.خیلی تعجب کردم موقع شیر خوردن گریه میکنه؟؟؟؟

دستشو نگاه کردم دیدم بععععععله ناخنش که رفته بود لای در حالا دیگه افتاده......تمام دستش خون بود!!!!

منم حساس!!!!و دچار بیماری خون!!!!!!

مریمم طفل معصوم و پاکموووداشت گریه میکرد و جیغغغغ میکشید!اما زودی بعد یه مدت دقیقا مث وقتی دستش لای در موند اروم شد و فقط شوکه داشت نگاه میکرد!

وقتی دیدم آروم شد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.....یه هو ضعف کردم و افتادم روی تخت!!!حاللا جالبه تو همون حال بازم به هادیم میگفتم به بچه آب قند بده!

دیدم مریمی داره میخنده با شکلکای باباش!هی بهم میگفت بچه میترسه !نکن!ولی من که دست خودم نبود؟؟؟؟خوننننننن!!!!اونم رو دست بچه ام!

خلاصه بچه هه خونین مالین یه طرف ....مادره هم غش کرده یه طرف دیگه....بابا هه یا همون شوهره داره به مامانه شربت آناناس میده!!!!!!

فیلم سینمائی بود دیگه دیشب!!!!

منکه حالم بهتر شد....همش دنبال ناخنش میگشتم و هی به هادیم میگفتم بمیرم الهی واسش....کجا افتاده یعنی؟؟؟

درست تو همین لحظه ها....دقیقا عینهونه این فیلم وحشتناکا.....دیدیم یه چیزی از کنار چشمم اویزونه.....وایییییییییییییی خدایییییییییییییی من!!!!!

دیدم ناخنش گیر کرده به موهای من و افتاده!!!!من تااااازه از حموم اومده بودم و موهام باز بود....نگو ناخنه گیر میکنه به موهام و ....میافته....فداش بشم.....عسل مامان!چی کشیده بچه ام؟؟؟؟خدا میدونه؟؟؟

 

خلاصه دوباره من غش کردم و افتادم و به هادیم گفتم من چشمامو میبندم تو بیا اینو وردار و بنداز سطل اشغال!هادی هم تاااااا شب هی منو اذیت میکرد و الکی میگفت ناخن مریم و دیدی؟؟؟؟ایناهاش تو دستمه...ببین!!!

جیگر طلای منم تو اون هال به تمام عروسکاش دست زد و اونا رو خونی کرد......

دیدن اون عروسکا....اون قور باغه ی سبزش که حالا لکه های خون روش بود....واییییییی خدا بند بند وجودمو میلرزوند....

خلاصه....

 

این اخرین آپمه قبل حج!نمیدونم شایدم از خونه ددی جونم اینا نوشتم؟؟؟ولی فک نکنم!

فردا ساعت ۵.۳۰ عصر پرواز دارم به سمت بندر رقاص~!!!!!

 

۲۹ ام هم عازم حج هستیم اگه خدا بخواد.....

هادی گلی هم ۲۶ میادش پیشم....

خدایا....انقدر بنده ی بدی شدم که دوس ندارم تو این شرایط بیام پیشت...چون اصلا امادگیشو ندارم....

خنده داره میدونم...اینکه یه بنده ای بهت بگه خدااااا؟الان نمیخوام پاک شم!

 

سمی(سمانه)دوستم یادمه یهبار اسمش در اومده بود واسه مکه!از اون قرتی های ۷ خط!!!!همش میگفت من دوس ندارم وقتی برگشتم به جای اینهمه فاکل یه هد گنده بزارم جلوی مقنعه ام و شلوارم بلندتر شه و مانتو م بلندتر و ....خلاصه.....

هی ما بهش میخندیدم میگفتیم سمی؟؟نکگو خدا ازت میگیره ها؟؟؟

آقا یه هو زد و دم رفتنی گفتن نمیشه و....خلاصه یه مشکلی پیش اومد که نتونست بره....

 

حالا شده حکایت من.....همش به هادی میگم هادی؟؟؟من دوس ندارم از حج که برگشتم دیگه اینهمه آهنگ حوشگلی که الان گوش میدم گوش ندم!!!دوس ندارم عینهو میت!!!!عین پیرزنا برم بیرون!بدون آرایش!دوس ندارم ساق دست بزارم و جوراب کلفت و چند لایه رو با شلوار بپوشم....دوس ندارم.....

هادیممم هی میخنده میگه نگوووو مث سمانه میشیا؟؟؟؟

امشب لیست برداری کردیم و وسائلمو با هم چیدیم تو چمدون!

هادی رسید به لوازم ارایش و اون کیف گنده اش!

شاید بگم ۱ ساسعت داشت میخندید....گفت دختررررر!داری میری مکه ها؟؟؟؟

گفتم خب!!!!برم!!!من حیت تو مکه هم ارایش میکنم!!!

اصلا هادی مگه خدا دل نداره؟؟؟والا به خدا اونم دوس داره بنده هاشو خوشگل ببینه.......

بعدشم منکه قرار نیست با ارایش فشن برم اونجا...یه ارایش ملیح و ملایم و ارامش بخش...اونقدددددر محو که فقط خدا ببینه و بس!!!!!!

 

رفتیم لباس احرام خریدیم ..اونجام کللللی خندیم....آخه خب چونکه لباسه عینهو کفن بود!!!

شلوارش که نگووووو من و هادی و مریم و احیانا بچه ی دوممونم توش جا میشد!!!والا به خدا!!!

به اقاهه گفتم اقا این کوچیکترین سایزشه؟؟؟؟

گفت اره!گفتم این شلوارش که شلوار کردیه!!!!!

خندید گفت خانوم؟۲ ساعت میخوای بپوشیش....دیگه این کارا چیه؟؟؟

پیراهنشم که ۲ برابر اون هیکل تنومند هادی من بود.....

خلاصه فقط داشتم میخندیم.....با یه مقنعه ی بزرگگگگگگگگگ و بلندددد تا روی شکم!!!!!

اونم چی؟با چونه!!!!

 

وای خدا چه شود؟؟؟؟مرده هم هی میگفت خانوم ایراد نگیرید....نمیخواید برید عرو۳۰ که!!!!!

منم خندیدم و گفتم ۲ ساعت قراره خنده دار شیم دیگه...باشه عیب نداره...بدین!!!!

دیگه باید برم...هر کیاومد اینجا رو خوند....حلالم کنه.....

خلاصه هر چی بدی کردم حقتون بوده و هر چی  خوبی کردم نتیجه ی اخلاق خوب خودم بوده ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 0:24  توسط زهرا  | 

عهدنامه من و لو30فر

دیشب و پریشب مث قدیما....تو آغوش هم اشششک ریختیم و با هم درد و دل کردیم....

 

هر کی هر چی داشت گزاشت وسط!!!!

خیلی سبک شدم....تصمیمات جدیدی گرفته شد و با هم عهد نامه های خوشگلی رو امضا کردیم....

جوری که مریم که سهله دیگه هیچی نمیتونه ما رو از هم دور کنه.....

 

دوسش دارممممممم...خیییییییییییییلی زیییییییییییییاد.

خدایا....اونو همین جوری نگه دار!!!!میشنوی؟همینجوری!!!!!

آخه هر بار که اینجوری میگم بهت میام میبینم دوباره عوضش کردی....با یه ادم بی منطق بد قلق غر غر ووووو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 1:4  توسط زهرا  | 

اومدن مامانی و بابائی و یه دنیا خنده و رفتنشون و یه دنیا غم و گریههههه

من برگشتم....ولی با یه دنییییییاااااااااا دل گرفته....اونم بی دلیل!!!!!

پنجشنبه عصری با یه لب خندون تا تا بنا گوش بازه و به ترک دیوارم هر هر هر هر میخنده راهی فرودگاه شدیم....خیییییییییییلی خوشحال بودم....از اونجائیکه هادی هم جای پارک پیدا نکرد و من مجبور شدم در حالیکه مرمر رو دستم خوابیده و سنگینیش بند بند دستامو داشت پاره میکرد برم تو ...

یه مقداری از مسیرو که رفتم  تازه متوجه شدم خنده هه هنوز رو لبامه....خیلی خجالت کشیدم از اینکه مردم حالا حتما فکر میکنن من دیوننه ام!!!!خلاصه خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو سالن نشستم.

هواپیماشون نشسته بود و منتظر بارشون بودن.تا نشستم از پشت سرم(که ۳ تا پسر بودن از همونائی که برق ۳ فاز ازشون رد شده بود و موهاشون داشت پرواز میکرد!!!!)نشسته بودن و همینکه نشستم مریم و گذاشتم رو صندلی کناریم و اونم پا شد ایستاد و با اونا باززیییییییی....اونام هی تیکه مینداختن.مثلا تا من مریم و بقل میکردم بلند میگفتن ا؟مامان!!!!منو برار همون جای قبلیم.....اونجا جام بهتر بود!!!!خلاصه منم که امادگی قبلی داشتم واسه ترکیدن از خنده!!!!دیگه نور علی نور شده بودش واسم.

پاشدم ایستادم و دیدم مامانی و بابائی پای نقاله هنوز منتظر بارشون هستن.دخمل نازم از همون پشت شیشه تو اینهمه جمعیت مامانی و بابائیشو شناخت و کلللللی ذوق کرد و جیغ کشید و بای بای کرد.....

خلاصه اومدیم خونه و صبح فرداش راه افتادیم سمت کرج!رفتیم ناهار خونه ی عمو علی!خیلی خوش گذشت.....عصرشم با هم راه افتادیم ۳ تا ماشینی رفتیم طالقان!

محششششششششر بود!!!!انننننننققققققققققدر سرد بود که پشیمون شده بودم چرا واسه مریم سویشرتشو نیاوردم!!!!!

وقتی رسیدیم به سد و پیاده شدیم عکش بندازیم از اون طبعیت بکر اطرافش و ....مریم داشت یخ میزد مامان هم همش میگفت بچه یخ زد!!!!!آخه تو چه مادری هستی!!!!یه لباس گرم واسه بچه نیاوردی!!!!

شبش که نگووووو..واییییییییی خدااااااااااااااا ادم احساس میکرد تو قطب جنوب خوابیده!زیر دو تا لحاف!!!!که ۱۰۰ برابر از پتو گرمتره بازم داشتیم یخ میزدیم!!!!!

ولی من و هادی اصصصصصصصلا سردمون نمیشد!طبیعت بدنامون گرمه!

دوتائی میرفتیم تو بالکن میشستیم و ساعتها با هم حرف میزدیم و حتی غذامونو همونجا میخوردیم.....

با وجود اونهمه شاپرک کوچولوی زششششششششت!

صبح فردا همگی را افتادن سمت دربند!یه جای فوق العاده محشررررر!!!!!منم مریمی رو حاضر کردم و دادمش دست مامان و بابام و اونام با آقاجون و عمو رفتن دربند!من و هادی موندیم تو باغ آقاجون و مشغول عکس گرفتن شدیم.....

بعدش رفتیم دنبال مریم و حسین و محبوبه و با اونا رفتیم دربند!

توی راه مامان اینا رو هم دیدیم و منم شیشه ی آب مریم و دادم دستشون و دوباره ادامه ی مسیر بدون دخملی.....هر چند خیلی دووم نیاورد و تا منو دید گرییییییییه و خواست که بیاد تو بغلم!

بعد ناهار همگی با هم راه افتادیم.رسیدیم خونه و بابائی اینا چون صبح فرداش باید بدو بدو کله ی سحر میرفتن دنبال کاراشون اونا خونه ی خودشون موندن که نزدیکتر به همه جاس..... و من وهادی هم اومدیم این سر تهههههرون!!!!!خونه ی خودمون .

تا رسدیم طبق معمول مریم و حموم کردم و خودم حموم کردم و دست به کار شستن لباسا و اتو کشی و .....شدم!

روز سه شنبه صبح زووود با مامانی و بابائی رفتیم مشهد!مرمری هم تو هواپیما خوابید!مث همیشه اش!خیلی خوش گذشت.....چون خیلی وقت بود دلم هوای زیارت کرده بود.....

ولی مریم اصصصصصصلا نذاشت حتی یه خط زیارتنامه بخونم....میرفت سراغ مهرای مردم و ورشون میداشت و الفراررررر تند تند چهار دست و پا میرفت!!!!

میرفت سراغ کفشای مردم و....یه پیرزنه مشمع کفششو ۸ تا گره زده بود و مریم هی میرفت سراغش و انگشتشو میکرد تو گره ها....خلاصه همه رو اونجا مشغول خودش کرده بود ووروجک!!!هر کی بهش یه خوراکی میداد و هی تو دل من خالی میشد که وایییییییییی اگه دستشون کثیف باشه چی؟؟؟؟اگه میوه شونو خوب نشسته باشن چی؟؟؟؟؟

خلاصه سپردمش دست امام رضا دیگه.....خدارو شکر اصلا هم مریض نشد!

ولی به این نتیجه رسیدم که حج امسال و هیچی متوجه نمیشم ازش!مطمئنم!

راستی تو خونه ی عمو که بودیم مامانم گفت بابای هادی گفته ما همراهشونیم و این حرفا و .....گفتم واییییییییییییییییی نهههههههههههه!!!!!مامان!!!!!ما به خاطر اینکه با اونا نباشیم تاریخمونو انداختیم جلو!

خلاصه این شدش که زنگ زد هادی به باباش و ووووووو بعععععععععععله!متوجه شدیم که اینا با وجود اینکه دوس داشتن تو ماه رمضون برن ولی به خاطر اینکه با ما باشن تاریخ حجشونو با ما گذاشتن!!!!!!!!!!!

خدا میدونه اون لحظه چه آتیشی گرفته بودم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

چون اصصصصصصصصصصصصصصصصصلا دلم نمیخواست اینجوری بشه......

خیلی خیل عصبانی شده بودم!!!!از اینکه ما غیر مستقیم خودمونو...ولی اونا متوجه نشده بودن!!!!

د اخه مریم که پیش هیچکش نمیمونه!!!!پس تو بچه داری اصصصصصصصصصصلا نمیتونن کمک کنن!!!!بعدشم من دلم راضی نمیشه بزارمش پیش اونا!!!!!!

اونا به قول خودشون دارن میان کمک تو بچه داری.....ولی محاله!!!!چون میدونم بازم مث همیشه یا چاقو میدن دست بچه یا خودکار تیز یا باباش با کارت محکم میکشه رو پشت لب بچه ام و خون میاد و بعدشم میخنده!!!!!یا مامانش محکم و پشت سر هم سیلی میزنه مریم و به قول خودش داره شوخی میکنه با بچه!!!!در حالیکه جای دستش و انگشتاش روی صورت طفل معصوم قرمز شده!!!!!!مدامم در حال ایراد گرفتن به آفریده ی خدا هستن و هی میگن چرا دماغش کجه و چرا چشمش راسته و این حرفا ....خدارو شکر یه تیکه دستمال کاغذی بی ارزشم که واسه بچه نمیخرن!!!!اونوقت میشیننن میگن ااااایییییییییی ما مریم دوس داریم!!!!!

آخه من چه جوری با یه همچین ادمائی همسفر شم؟؟؟؟؟اونم حج!!!!!!سفر به این مهمی!!!!!

اصلا من دوس داشتم تنها بریم....اونا واسه چی بدون اینکه به ما بگن تاریخشونو با ما یکی انداختن؟؟؟؟؟؟اههههههههههههههه!!!!!!

کار ندارم دیگران چی راجع بهم فکر میکنن ولی دلم میخواد سفر امسالم مث پارسال کنسل شه.....ولی من با اینا همسفر نباشم!!!!!!

کاش لا اقل مریم پیش مامانم میموند اینجوری کمتر عذاب میکشیدم.......

خیلی اعصابم خورده خیلی خیلی......چون ۱۲ روززززززززززززززز!صبح چشم وا میکنم میبینمش تاااااااااااااااااااشبببببب!!!!دیوووووونه میشم میدونم!!!!

دو حالت داره یا خود خوری میکنم که اصلا یه همچین دختری نبودم و نیستیم ونمیتونم باشم!!!یا دهنمو وا میکنم و هر جا احساس ناخوشایندی بهم دست داد یه چیزی بهشون میگم!!!!

فقط خدا کنه اونجا بهم خوش بگذره و بتونم واقعا خوشی این سفر و درک کنم.....

مامانم هی بهم دلداری میداد و میگفت میدونم بعضی رفتاراشون واقعا غیر متعارفه و ممکنه اذیت بشی ولی به این فکر کن که فقط ۱۲ روزه و بالاخره تموم میشه.....ولی  شاید دیگه پیش نیاد  که بری حج!!!!

خلاصه......چهارشنبه آخر شب از مشهد برگشتیم یعنی فقط ۲۴ ساعت!

پنجشنبه هم شبش با لو۳۰فرم رفتیم پیتزا خوری اونم دوتائی اونم بعد اینهمه مدت!!!!مریم گزاشتیم رو دامن مامان و بابا و د برو که رفتی.....مریم این چند روز انقدر به بابام عادت کرده بود که با بابای خودش تا حالا اینققققدر دوست نبود!ککشم نگزید ما رفتیم بیرون و اون پیش بابائی و مامانیش موند.

انقدرم خوشمزه بابامو صدا میزد....میگفت آئییییی....بعضی وقتا هم درسته و کامل میگفت بابائی!تا صدای در هال میاومد میدوید و میرفت سمت در و تند تند و با جیغ میگفت آئیییییییییی!!!!!دستشم به نشانه ی بای بای تکون میداد....

با هم رفتیم هایپر استار طرف خونمون که تااااازه افتتاح شده....وایییییییییی خدااااااااااا چه جای محشری بود!!!!یعنی مارکی نبود که اونجا نمایندگی نداشته باشه.....یا چیزی نبود که اونجا نداشته باشه....اوایل که دختر عمه هام اونجا رو بهم معرفی کرده بودن هی میگفتن هایپر استار هایپر استار!تو دلم میگفتم حتما چیز خاصی نیست!مخصوصا واسه منکه بازارای بزرگ و قشنگ بندرعباس و کیش و قشم و دیده بودم.....

ولی وقتی وارد اینجا شدم دهنم وا موند....واقعا خییییییلی خوب کار کرده بودن!!!!مث تمام بازراری اروپائی......

خلاصه شبم که با هم رفتیم پیتزا دو به دو که پیتزاهاش واقعا تک و خوشمزه اس.

یه خانوم وآقائی با یه کریر اومدن نشستن کنار ما.دیدم دنبال جائی میگردن که باد مستقیم به نینیشون نخوره.بهشون جامو تعارف کردم!خانومه که داشت مینشت گفت بعد ۱ ماه با هم اومدیم بیرون!خدا کنه این گریه نکنه وبزاره تا اخرش با هم خوش بگذریم.....

تو کریر نگاه کردم دیدم یه شازده کوچولوی نازززززز خوابیده و روی لبشم یه عالمه حباب درشت کرده واسه خودش!

ازش پرسیدم چند وقتشه؟خانومه گفت امروز تازه ۱ ماهش تموم شده.....اسمشم امیر ارسلان بود!خلاصه کللللی با هم صحبت کردیم و از هر دری و زایمان و بیمارستان و بچه داری و .....وقتی هم که از من پرسید اسم دختر شما چیه؟با غروررر گفتم پارمیدا!!!!

هادی که سفارش داد و حساب کتاب کرد و اومد نشست....در گوشش گفتم سوتی ندیا؟؟؟؟بهشون گفتم اسم دخترمون پارمیداس!اونم هی اذیتم میکرد وبلند بلند میگفت مریم کجاس؟مریم چطوره؟ و ......

آخرای شام بودیم که مامانم زنگید و گفت ما داریم میریم خونه ی عمه نرگس!ولی مریم خیلی داره گریه میکنه.....

از جنت آباد تا شهر زیبا راه کمی بود....ما هم گازشو گرفتیم و رفتیم دهکده المپیک خونه ی عمه نرگس!

رفتم داشتم منفجر میشدم مریم و دیدم.مامان میگفت گل سرش افتاد از تو موهاش ما هم دیگه بچه رو اذیت نکردیم مث تو موهای کمشو بکیشیم و ببندیم.....واییییییییی خدااااااااااا...دختر من!!!!!با یه لباسی که اونجا بهش همه میوه داده بودن و پر از لکه های مختلف میوه بود و موهاشم ژولی پولی و کفشاشم پاش نبود و ......خدای من!!!!!داشتم میردم......مریممم و تو مهمونی با اون تیپ دیدم!!!!!

 

همه هم هی بهم میخندن و میگفتن بچه کثیفش خوبه!!!!!ژولی پولی با لکه های میوه رو لباسش!!!!اینجوری خوشمزه تره!!!!!!

خلاصه از اونجائیکه تو کیفم همیشه یه آرایشگاه کوچولو واسه خودم دارماون گوشه کنارا واسه دخترم هم یه چیزائی پیدا میشه.دست کردم و دوتا گل سر آبی در اوردم و هر چند به لباس لیموئیش خیلی آنچنان ست نشد ولی گذاشتم تو موهاش و کفاششو پاش کردم و لباساشو عوض کردم و ......خبالم راحت شد!!!!!!

صبح فرداش که جمعه باشه من واسه خودم کار چاق کرده بودم....عمو محمد و عمو علی رو واسه ناهار دعوت کردم . خدارو شکر مامان وبابا کمکم بودن!چون هادی که از صبح تا بعد اومدن مهمونا سر کار بود!

ددی جونم برنجمو واسم کامل درست کرد و نانازی هم سالاد و بقیه چیزا.....

خدا عمرشون بده....والا من دتس تنها چه جوری میتونستم.....؟؟؟؟؟

شبش هم با هم ساندیچ مرغ گرفتیم رفتیم پارک پلیس!خیلی خوش گذشت....بابائی و مامانی هم تو هوای دبش پارک با هم دراز کشیدن و .....کلللللی حال کردن.....و گفتن این هوا اصصصصصصلا قابل قیاس با هوای گرم و شرجی بندر نیست!!!!!!

صبح فردا که مامان و منو مریمی تو خونه تنها بودیم.مرمر و گذاشتم پیش مامانی و خودم نشستم پشت فرمون و رفتم ددر دودور....خیییییییییییییییلی خوش گذشت...اینکه بعد قرنها خودم تنهائی پشت رل بودم.مستقل!!!!!

 

خوشحال و دعا گوی مامان و ناراحت از اینکه چرا هادی هیچچچچچوقت این فرصت و بهم نمیده؟؟؟؟؟و حاضر نیست حتتتتتتی ۵ دقیقه بچه رو نگه داره تا منم به زندگی عادی و قبلیم بپردازم و طعم استقلال گذشته مو داشته باشم......

 

عصرشم رفتن.....

 

و از همون لحظه دلگرفتگیهای من شروع شد تا الان که مریم پامو گرفته و داره گریه میکنه.....تو دلم دنیای غمممممم دارم.....عین یه مرده ی متحرک!!!!بی دلیل غم عالم ریخته تو دلم......

 

(مریم نازم دیگه بهم اجازه نمیده بنویسم....باید برم ..چون طاقت دیدن اشکشو ندارم....حتی اگه از روی بهونه گیری باشه.././...)

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 15:29  توسط زهرا  | 

امشب در سر شوری دارم....

همین الان یه خانوم و یه آقا و یه آقا کوچولوی تپل مپلی هلووووو اومدن و خونه رو دیدن..کاش بالاخره یه خواستگار واسه این خونه ی فکستنی پیدا شه..ما هم زودتر رختمونو از اینجا ببندیم و بریم....

پریشب واسه اولین بار مریمی نازمو سر جاش رو تخت خودش خوابوندم....این تصمیم و فقط و فقط واسه خاطر دل گنجشکیه لو۳۰فرم گرفتم.....

خیلی واسم سخت بود....به زوووووووور وقتی خوابید گزاشتمش تو تختش و تا لوزالمعده دوللللا شدم تو تختش و بوسیدمش و یه دستی رو موهای نرمش کشیدم و از اتاقش با اشششک اومدم بیرون......

از اتاقش تا اتاق خودمون فاصله ی زیاد و خوبی بود واسه پاک کردن اشکام....با یه خنده ی صوری اومدم تو اتاق و پریدم تو اغوش گرم لو۳۰ فرم . که حالا واقعا عرو۳۰ گرفته بود واسه خودش....با وجود اینکه من هیچوقت مریم و بین خودم و خودش نخوابوندم و همیشه بین خودم و دیوار بوده ولی......

طبق معمول هر شب قبل خواب حدود ۱ ساعتی تو تخت خواب با هم بیدا ر بودیم و به حرفای عشقولکی و بیان خواسته هامون و دلخوریهامون و ... گذشت....آخرش موقع لا لا که شد من دیگه طاقت نیاوردم بهش گفتم احساس نمیکنی یه چیزیو گم کردیم؟؟؟؟؟من همش احساس میکنم یه گمشده دارم....یه چیزیم کمه....مث اینکه ادم بدون کیف دستیش بیاد بیرون!

هادیمم خندید و گفت تورو نمیدونم؟؟؟؟؟ولی من احساس میکنم تاااازه یه چیز ارزشمندی رو پیدا کردم....اونم توئی.....

هیچی نگفتم و بازم حرفامو....احساسات مادرانه مو خوردم و سکوتتتتت!!!!!!

امشب ددی جون و نانی میان تهران!خییییییییییییییییلی خوشحالم!دست از پا نمیشناسم!!!!!

مدام در حال تپق زدنم و هی سوتی میدم.....هادی هم هی دستم میندازه و منم هی مجبور میکنه به قسم دادن که توروخدا جلوی فلانی اینا و بهمانی اینا تعریف نکن!حالا یه چیزی گفتم دیگه!!!!

تنها چیز خوبی که داره اینه که واسه لا اقل چندددددد ساعت یه سوژه داریم واسه خندیدن....

ولی خدائیش سوتی ها م به قول هادی در حد تیم ملیه.....قسمم دیگه کار نمیکنه...گفته پیش هیشکی نگم پیش بابات میگم!!!!

اما واسه من هیچی مهم نیست....فقط و فقط مهم اینه که امشب بابائی و مامانیمو میبینم....

خدا الهی هیچ بچه ای رو(علی الخصوص در دونه هارو...و لوسا رو ....)از پدر و مادرش دوووور نکنه!!!!

دیگه؟؟؟همین دیگه!!!!راستی..مریمی نازمم بالاخره راه افتاد و این چشمان سفید و منتظر من و باباهادی روشن شد به قدوم مبارک و کوچولوی حاصل عشقمون....

قبونش بلم الهی....الهه ی ناز من....چند قدم کوچولو و مدل سوسولی ور میداره دوباره میافته زمین و چهار دست و پا میره....فداش شم الهی.....وقتی راه میره مارو نگاه میکنه با دهن باززززززززز(از خنده)ما هم واسش دست میزنیم.خودشم واسه خودش دست میزنه و یه قری میده و بعدش هول میشه و میافته زمین!

دیگه بسه!برم که میترسم اینجا هم از شدت خوشحالی تپق بزنم....

مامان اینا تا جمعه ی دیگه پیشمونن......احتمالا بعد رفتنشون بیام اینجا و بنویسم که چه روزای طلائی رو باهاشون سر کردم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 11:33  توسط زهرا  | 

امیر و هادی و شیطنت

دیروز قرار بود امیر و هادی تو دانشگاه با هم درس بخونن.که تاااا عصر اونجا بودن و عصر به اینورم اومدن خونه!

منم ساندویچ درست کردم و بعد کارشون شام و ورداشتیم رفتیم نشستیم پلیس خوردیم.خدا میدونه این دوتا دوست قدیمی چققققققققدر پته ی همدیگه رو به آب دادن.....امیر زیر آب هادی و میزد پیش من هادی هم زیر امیر و میزد و بهم میگفت پاشو برو زودی زنگ بزن مینا وبهش بگو شوهرش چی بوده قدیما....

 

بعضی جاهاشم به من گیر میداد امیر که من با زبونم قورتش میدادم و اونم دستاشو میگرفت بالا و میگفت من تسلیمم!!!!حریف نمیشم دیگه!چیکار کنم؟؟؟؟

منم از دیدن این صحنه لدت میبردم...چون یاد خودم و دوستای قدیم دانشگاهم افتادم که تا به هم میافتیم همینجوری یاد خاطرات گذشته میافتیم و ....

تو پارک امیر و مجبور کردیم آغوشی رو بزاره و مریم وبزاره توش!اونم هی میگفت وای نههههووومن کانگورو نمیشم!!!ولی به زووووووووور بهش انداختیم بچه مونو ازشم عکس گرفتیم....تو اون حالت!

امیر که با مریمی رفت یکمی تو پارک بگرده..من و گل قشنگم دوباره لیلی و مجنون شدیم....پیشیم سرشو گذاشت رو پای منو دراز کشید و منم مث همیشه مشغول درست کردن موهاش تو مدلای مختلف شدم...واییییییییی که چققققققققققد فشن بهش میاد...حیف که....

اصلانم به حرفاش محل نمیدادم که میگفت نکننننن!موهام خراب میشه!!!!

بعدش دیگه شیطنتم بیش از حد گل کرد و  لیوان نوشابه رو رو سرش خالی کردم  البته نصف لیوان و ....چون دلم براش سوخت....

باورش نمیشد!میگفت وقتی ازم پرسیدی با موهای نوشابه ای حال میکنی یا نه؟اصصصصصصلا فکر نمیکردم این کارو بکنی!هر چند ازتم بعید نبود!

خلاصه خالی کردن نوشابه رو سرش همانا و جیغغغغغ وداد راه انداختناشم همانا.....

خب من چیکار کنم آخه؟؟؟؟خییییییییلی کیف میده حرص یکیو در بیاری و بعدشم هی هی هی هی بخندی....

امیرم اومد پیشمون و اونم با من همدست شد تو خندیدن به هادی....

واسه مریمی یه پاستیل دراز خریده بود که اول متوجه نشدم چیه؟بعدش که دقیق شدم دید یه مار بزرگ و دراز سبز رنگ!!!!با خالهای برجسته!!!!

 

وایییییییییی خداااااااااااااا حتی نمیتونم بنویسمش....

 

خییییییییییییییییییلی چندش بود...مریمم قششششششنگ از سرش گرفت و شروع کرد به خوردن همون اول کله شو کند و ....

منو میگی؟  حالم داششششششششت بهم میخورد!!!!انقدر امیرو دعوا کردم گفتم اخه این چیه واسه بچه خریدی؟؟؟؟؟

اونم هی تعریف و تمجید میکرد و هی منو اذیت میکرد....مریمم بیشتر تشویق میکرد به خوردن!!!

دیگه کفففففففرم داشت در میومد..چون بحث و کشونده بود به نقطه ی حساس من!!!مارمولک!!!!همینطور هادی...

بهشون گفتم میخواین من نخورم شاممو خب بگید نخور!سهم ساندویچتو بده ما!دیگه این سوسول بازیا چیه؟؟؟؟؟

اونام هر هر میخندیدن فقط!!!!

بعدش دیدم نههههه!ول کن نیستن!منم کم نیاوردم هر تعریفی که اونا از اعضا و جوارح و احشا یه جونور میکردن من با لذت تر میخ.وردم و میگفتم به به به به!!!چه غذای خوشمزه ای!!!

خلاصه اونا بالاخره کم اوردن دیدن نهههههه!من مث دخترای دیگه نیستم که غذامو بیخیال شم!!!!ولی خودمونیما؟؟؟؟از دورن داشتم منفجر میشدم خییییییییلی جلوی خودمو گرفتم که اق نزنم به حرفاشون....

به احتما قریب به یقین تا اخر همین ماه شروع میکنیم به جمع کردن وسائل!خدارو شکر!چون خیلی دوس داشتم قبل سفر حجمون جا به جا شده باشیم دیگه!

امروز هادی ناز من....دوست داشتنی ترین پسمل دنیا....موند خونه وبهم گفت امروز من دربست در اختیار شمام....

منم پرروو و از فرصت استفاده کردم ودوباره مث قدیما....مث زمان دختریام و زمان بعد عرو۳۰ تا قبل بچه داری!تا لنگ ظهر خوابیدم!!!

هادی گلی هم مریم و واسم نگه داشت و باهاش بازی کرد و واسش سی دی گذاشت و ...البته اون وسط مسطا دخملی هی میومد سراغم و از تخت میرفت بالا و هی مماخمو گازززز میگرفت.....لپمو گاز میگرفت.....(البته اروما؟جوری که من هیچ دردی و حس نمیکردم انگار خودشم میخواست فقط هوشیارم کنه وبس!)بعد که چشامو وا میکردم یه لبخند دلبرانه ای تحویلم میداد که میخواستم درسته قورتش بدم.....

ولی من از رو نرفتم و تا حدود ۱ لا لا کردم..آی حال داد...آی حال داد.....

بعد ناهار و عصر دیگه تقریبا با هم نشستیم پای فیلم.سوپر استار اخه من اولاش که تااازه اومده بود فک میکردم مسخره اس.تا اینکه تبلیغشو دیدم و کنجکاو شدم ببینمش!منتها از اونجائی که امروز هوا طوفانی و بارونی و رعدو برقی بود...برقمونم هی قطع میشد هی وصل میشد.تو این بگیر و ول کنها ما هم پشیم زدیم و بار و بنه رو جمع کردیم و رفتیم پلیس!عسلی مامان همش لا لا بود و مامان وبابا تونستن بعد قرننننها یه چیپس با خیال راحت بخورن!

فردا آقای خونم امتحان داره....امتحان واسه یه کار جدید دولتی....

 

خدا کنه قبول شه.....چون محیط کاری الانشو اصصصصصصصصصصلا دوس ندارم!

 

الان اینجا همه لا لا هستن و منم بعد آپیدن میپرم تو بغل اون دوتای دیگه....دیگه بالاخره مجبورم تا صبح به هر دوتاشون سرویس بدم دیگه.....زندگی یعنی همین دیگه....

من ولو۳۰فر و مرمریتا....

+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 0:22  توسط زهرا  |